آیا آمپولهای لاغری (مانند اوزمپیک) اختلال خوردن را تشدید میکنند؟ نگاهی تخصصی
آیا آمپولهای لاغری (مانند اوزمپیک) اختلال خوردن را تشدید میکنند؟ نگاهی تخصصی
✍️به قلم شادی صباغ
روانشناس و درمانگر تخصصی اختلالات خوردن
Evidence-based, CBT-E and DBT approaches
آدرس اینستاگرام: https://instagram.com/shadi_sabagh_psy
سارا، ۳۲ ساله، برای سالها در چنبرهی پرخوری عصبی گرفتار بود. برای او، غذا همیشه چیزی فراتر از تأمین سوخت بدن بود؛ راهی برای خاموش کردن اضطرابهای پایان روز و تسکین تنهایی. وقتی اخبار مربوط به داروهای جدید مانند اوزمپیک و ویگووی (آگونیستهایGLP-1) فضای رسانهها را پر کرد، سارا با امید به یک معجزه، به سراغ آنها رفت. هفتههای اول، همهچیز بینقص به نظر میرسید؛ اشتهای کاذبش فروکش کرده بود و ذهنِ درگیرش کمی آرام شده بود. اما این آرامش، روی دیگر سکهای بود که بهزودی روی خود را نشان داد: سارا حالا نه درگیرِ پرخوری، که اسیرِ وسواسِ جدیدی شده بود؛ وسواسِ شمردنِ میلیگرمهای تزریق و ترسِ فلجکننده از بازگشت اشتها. او حالا به جای «خوردن»، درگیر «کنترلِ شیمیایی» شده بود و اضطراب نهفتهاش نه تنها درمان نشده بود، بلکه در لایههای عمیقتری از روانش رسوب کرده بود.
چرا درمان دارویی به تنهایی برای اختلال خوردن کافی نیست؟
بسیاری از مراجعین من در اتاق درمان، با این سوال به سراغم میآیند که آیا این آمپولها میتوانند نقطه پایانی بر درگیری آنها با غذا باشند؟ پاسخ به این پرسش، نیازمند تفکیک دقیق بین «چاقی به عنوان یک وضعیت متابولیک» و «اختلال خوردن به عنوان یک چالش روانشناختی» است.
این داروها با تأثیر بر هورمونهای گوارشی و ایجاد سیریِ مصنوعی، ابزارهای قدرتمندی برای مدیریت پزشکی وزن هستند. اما برای فردی که با اختلال خوردن (ED) دستوپنج نرم میکند، تکیه بر این داروها بدون نظارت تخصصی، مانند پوشاندنِ ترکهای یک سازه بر اثرِ زلزله با یک برچسب ساده است. مشکل اصلی اینجاست که این داروها با ایجاد یک مکانیسمِ کنترلِ بیرونی، فرد را از فرآیندِ حیاتیِ «تنظیم هیجانی» دور میکنند. وقتی اشتها به طور مصنوعی سرکوب میشود، فرصتِ یادگیریِ مدیریتِ هیجانات در لحظات تنهایی یا اضطراب از بین میرود و فرد عملاً به جای آشتی با بدن خود، به یک عامل بیرونی برای مهارِ رفتارهایش وابسته میشود.
خطرِ قطع ارتباط با سیگنالهای بدن
یکی از اهداف اصلی ما در رویکرد CBT-E و DBT، بازگرداندنِ آگاهیِ درونزاد (Interoceptive Awareness) است؛ یعنی توانایی شنیدن و اعتماد به صدای بدن در مورد گرسنگی و سیری. داروهای جدید، این سیگنالها را به شکلی مصنوعی خاموش میکنند. در بسیاری از موارد، فردی که پیشتر با پرخوری درگیر بود، با حذف این سیگنالها ممکن است به سمت محدودیتهای غذاییِ افراطی یا رفتارهای جبرانی جدید سوق پیدا کند. این یعنی جابهجاییِ علائم، نه درمانِ ریشهای.
در جلسات درمانی، ما به جای تکیه بر کاهشِ اشتها از طریق دارو، بر خودپایشی (Self-Monitoring) تمرکز میکنیم. یادداشتِ لحظاتِ دشوار، شناساییِ محرکهای هیجانی و جایگزینیِ رفتارهای آسیبزا با مهارتهای تنظیم هیجان، مسیر پایدار و پایداری است که فرد را از بندِ وسواسِ لاغری یا چاقی رها میکند. در واقع، هدف ما تغییرِ رابطهی مراجع با خودش است، نه صرفاً تغییرِ عددِ روی ترازو.
مسیر بهبودی از مسیرِ شناخت میگذرد
اگر درگیر این چالش هستید، فراموش نکنید که اختلال خوردن یک نقص در اراده یا متابولیسم نیست؛ یک چالش عمیق روانشناختی است که به رویکردی همدلانه، تخصصی و «بدون شرم» نیاز دارد. استفاده از این داروها باید تحت نظر تیمی انجام شود که همزمان به سلامت جسمی و سلامت روان شما اهمیت میدهد. اگر احساس میکنید در چرخه وسواس و اضطراب گرفتار شدهاید، درمانهای شناختی-رفتاری و دیالکتیکی بهترین سرمایهگذاری برای بازیابیِ آزادیِ درونی شماست.
وزن شما، نه سقفِ توانمندی شماست و نه کفِ ارزشِ انسانیِ شما
شما فراتر از یک عدد روی ترازو هستید و مسیرِ بهبودی، در آشتیِ دوباره با “خودِ واقعیتان” نهفته است.
برای عبور از این مسیر تنها نیستید
اگر احساس میکنید در چرخهی وسواس و اضطرابِ مرتبط با غذا گیر کردهاید؟ اگر میخواهید با رویکردی علمی، بدون قضاوت و مبتنی بر پروتکلهای CBT-E و DBT، رابطهی خود را با غذا و بدنتان ترمیم کنید، من در کنار شما هستم.